
عشق ، زندگی می بخشد
زندگی ، رنج به همراه دارد
رنج ، دلشوره می آفریند
دلشوره ، جرأت می بخشد
جرأت ، اعتماد به همراه دارد
اعتماد ، امید می آفریند
امید ، زندگی می بخشد
زندگی ، عشق به همراه دارد
عشق ، عشق می آفریند ...!
تا حالا به آرزو هات فکر کردی ..؟
اصلا شده آرزو داشته باشی ؟ حتما داشتی ؟
شده وقتی تنهایی فکر کنی که چی میشد یه چراغ جادو داشتی ، اونوقت خیلی کیف می داد مگه نه ؟!
چقدر آرزوهات برات مهم هستند و برای رسیدن بهشون تلاش می کنی ؟
آرزوهات چه شکلی اند ؟ کوچیکند یا بزرگ ؟
راستی چرا آرزو " ها " ... چرا یه دونه آرزو نه و بعدش هم تمام ..؟!
نه دیگه اینجوری سخت میشه ، به هر حال آدم و هزار جور فکر و علاقه .
تا حالا شده که آرزوت برآورده بشه ولی دیگه برای تو مهم نباشه ؟!
بیچاره آرزوئه .!
چی ؟ فکر کردی سیب زمینی ام ، بله که منم دارم ، اما آرزوهای من کوچیک و حقیرند درست عین خودم .!
ما با مي و مينا سر تقوي داريم
دنيا طلبيم و ميل عقبي دارم
کي دنيي و دين به يکدگر جمع شوند ؟
اين است که نه دين و نه دنيا داريم
روده درازي : اي بابا ، چند وقتي بود که آپ نکرده بودم ..! الان هم دست به دامن کافي نت شدم نميدونم چرا از سيستم خودم نمي تونم به دنياي مجازي متصل بشم . Error 633 ؟!
درد و دل : خدايا چرا اين سر پُر تقدير رو به زمين نمي کوبي ؟
دلم باد کرده ، ديگه داره فکرهاي ناجور مياد سراغم .
جالب : خانم مادر دیشب داشت می گفت : چی میشد دنیا یه روز فقط یه روز مال زنها بود ...! خدا رحم کنه .!

دو روزی میشه که اینجا داره بارون میاد و من چقدر عاشقانه این زمین خیس رو دوست دارم .
چقدر این هوای سرد رو دوست دارم .
قشنگه .!
سخن نگنجیده : بابا زمستون یه چیزه دیگه است .
امروز فهمیدم که چقدر ناعقلم ...!
اینو وقتی فهمیدم که با شنیدن خبر مرگ یکی از هم محله ای ها پیش خودم خندیدم .
یه پسر 16 ساله .
شاید علت خنده م هم به همین خاطر بود . فقط 16 سال . در ظاهر زیاد به نظر میرسه ، مثلا موقعی که بگی شــــــــــــانزده ســــــــــال ...! ولی همین 16 سال گمونم برای زندگی کردن خیلی کم باشه .!
خندیدنم از روی ناباوری بود .
شاید ... .
خیلی باهاش صمیمی نبودم ، نهایت زمانهایی که باهم بودیم می خواد 5 ساعت بشه .
اما پسر خوبی بود همیشه تا من رو میدید اول سلام می کرد ، خوشگل بود ، از وضعیت تحصیلی اش خبر نداشتم ، دردناکترین قسمتش احتمالا اینجاست که تک فرزند بود و یک ماه این پدر و مادر برای زنده موندنش همه کار کردند .!
مرگ باید خوب باشه .؟!!
شاید به جورایی جلوگیری از یک حادثه ی بزرگتره و ما ازش خبر نداریم و اینجاست که یک نفر باید جان فدایی کنه .!
چقدر به بعضی از چیزا نزدیکیم .
ولی متاسفانه در عین حال جوانی سنی است که انسان چیزی ندارد تا ببخشد .!
چرا هر وقت به یه مشکلی بر می خوریم ، سر خدا خالی می کنیم ؟!
اصلا چرا هر وقت مشکل داریم یاد خدا می افتیم ؟!
چرا توی ماتم ناله می کنیم و خدا رو صدا می زنیم اما توی شادی کمتر به خدا فکر می کنیم .؟!
چرا ؟ تا حالا بهش فکر کردید که ما داریم از خدای خودمون ، از ایمانمون چی می سازیم .!؟
تا حالا شده دلتون بخواد گریه کنید ؟ دلم پُره ؛ به گریه احتیاج دارم ، اونقدر که تا یه ساعت بعدش هق هق کنم . شاید به آرامش برسم .
اضافی : این چند شب با کسی به نام حاج محمد اسماعیل دولابی آشنا شدم از طریق سیما ، چقدر گوگولیه این پیرمرد . دوست دارم یه دونه از این آدما باشه پیشم اونوقت زندگی توی این دنیا برام خیلی آسون می شد .
گر همه شب ، شب قدر بودی ! شب قدر ، بی قدر بودی ..!
دوست داشتم به استاد بزرگ می گفتم ، حق من این نبود ..!
یعنی ما هم باید ایران رو به همین راحتی بزاریم بریم .
پ.ن : برای اینکار گمونم پول زیادی نیاز باشه .
...
دوست نزدیکتر از من به من است
این عجبتر که من از وی دورم
چه کنم با که توان گفت که یار
در کنار من و من مهجورم .!
سعدی
حالم اصلا خوش نیست ، اتفاقاً این بار از بعد جسمانی ..
از اول ماه مبارک همین جوری بودم و درد داشتم - می بینید حتی صدام هم در نمیامد - .
از سر و گردن و شکم و پا گرفته تا مو و ناخن و زبون ؛ همه جام درد می کنه .
اگه تا چند وقت دیگه دیدید خبری ازم نشد بدونید .... بزارید رُک بگم : باید مرده باشم .
میدونم براتون سخته اما همینه دیگه .!
نه اصلاً نیازی نیست قالب وبهاتون رو سیاه کنید ، هیچ هم نیاز نیست خودتون رو اذیت کنید .
آی ... گمونم غده های لنفاوی ام هم درد گرفته .
خیلی خب من دیگه باید برم ، یه عالمه کار دارم باید برم وصیت بنویسم - آخه مگه من چی دارم - .
باز خوبه توی ماه رمضونه با یه افطاری سر و تهش هم میاد .
.. بای تا های ..
شاید یک تست روانشناسی :
بیشتر دوست دارید بغل کنید یا بغل بشید ؟!

راستش هیچ اتفاق مهیجی برای گفتن نیفتاد ، در واقع قرار بود بریم مسافرت که بهم خورد .! جالبه نه ..؟ برای شروع چطوره ..!؟
به شدت بدم میاد که کسی مثل چیز بره سر وسایلم و به همین خاطر … ....
از دوست هم که شانس نداریم مثلا یکی با ماشینش بیاد بگه بیا بریم بیرونی ، اینوری ، اونوری ، کوهی ، جنگلی ، دریایی…! جدیداً پشت چشم نازک می کنند و جواب پیام کوتاه های ما رو هم نمیدن .!
ای روزگار پشمکی...!
آدمک چوبی اگر بخت داشت بالای سرش سقف داشت
یا یه چیزی مثل اون .. تولد یکی از بچه ها افتاده بود جمعه درست مصادف با میلاد امام زمان ، من که تا حالا یادم نمیاد تولدم با روز خاصی یکی بشه .!
.... میگه تقصیر تو بود که نرفتیم .... .
...
این اواخر هم که سیستم بیچاره ویروسی شده ، اصلا من فایده ی فلش مموری رو نمیدونم وقتی میبریش کافی نت ، وصلش می کنی به یه سیستم مریض و ویروسی ، اونوقت فلشت میشه جولانگاه ویروس و کرم و از این جور موجودات ؛ خب آخرش همینه که با دوبار تعویض ویندوز هم این ویروس خیره همچنان توی سیستمه .
ای آدمک تو فقط نمیدونی که کِی می میری وگرنه که از همون اول میدونستم این آقای نجفی کتابدار دانشگاه چه جور آدمیه ... .
...
تابستون امسال هم که دو ماهه بود و مثل همیشه زلال ، یعنی سرشار از زُل زدن به در و دیوار ..! به امید تابستان های بهتر که در انتظار من است ./
پ.ن : از معایب دیدن فیلم های فانتزی :
دوست داشتم یه قابلیتی داشتم ، مثلا پرواز می کردم یا آبشش داشتم ؛ نامرئی می شدم ، آتیش می گرفتم ، آینده رو می دیدم و یا لااقل آدم می شدم .!
پ.ن 2 : اون قسمت های مربوط به نقطه چین ، سانسور شدند .
پ.ن 3: به یه عالمه پول احتیاج دارم .!